ـ یادت عزیز...!
اندام مرتعشم،
نقاش واپسین نگاه تب آلود توست.
ـ بر ململ نسیم ـ
ـ کمانگیر...!
پیکان چنان به سرو، در نشسته که آوندهای خشک من،
با شاهرگ حیات پیوند خورده است.
وساقه ام کنون،
آبستن شکوفه های یقین است... نازنین!
ـ گوش کن...!
گویی نسیم، نام تو را
چون ورد راهبان،
در شاخ وبرگ سرو،
تکرار میکند....
از پنجره عبور کرد.بسادگی حرفهای بزرگی که میزد.بخوبی نقاشیهایی که میکشید...