زنگار بسته تیغ تبر،
ـ در سینه های درد...
از آخرین نبرد ـ
بیهوده بی ثمر...
(دیگر،
بر انتظار «تاوه»ی محزون ، نشسته گرد.)
اسفند دانه های عاطل و باطل،
اجاق سرد...
آخرین جرعه را
ـ افسوس...! ـ
بیکبار سرکشیدم.
...که این شراب هزاران هزار ساله چنان مستت میکند،
که از یاد میبری...
سال خماری را
که هزار مرگ، طول کشید.
باران تند چماق و خبر...
غرق،در
سیلاب بی دریغ دروغ و دغل...
گمگشته،
از لابلای سطور گیج این شاهراه های بی سر و ته،
چراغ روشن دکانشان را یافتم.
ـ پناه نه...
مطاع نه...
نشانی توانم گرفت...!؟
داخل شدم.
ـ دکان نگو...!
بازار شکلک و شمایل و اشباح...
جملگی،گنگ و گیج و چماق بدست...
گرد دکان مه زده در قیژ و واژ...
میرفتند و می آمدند و
(درق...)
با چماق،
محکم به فرق خویش میکوفتند.
ـ بودی ...میامدی ...ای کاش میدیدی...!
خندان و مست،
از اثر ضرب واپسین...
بر دست خویش، بوسه و
با هم چماق
را طاق
میزدند...
«دانه»ای شده ام...