تبليغاتX
دانه

سرخورده نه از عشق،که سرخورده ز خویشیم

تا جرعه کش بغض فرو خورده خویشیم...

دلخسته ز بی حاصلی و دغدغه نان

اینگونه چو مرداب، فرو مرده خویشیم

از پایه خرابست چو ویرانه فرهنگ

شرمنده از این زحمت بیهوده خویشیم

بازار زمان رونق روبه صفتان...،ما

برکسب کساد ادب توده خویشیم

طفل هنر از مسجد واز مدرسه بگریخت

بهر چه بر این منبر فرسوده خویشیم؟

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 19:5  توسط محمدصادق ملکیان  | 

دلی خسته از درد بی برگ و باری...

شب سربی وسرد چشم انتظاری...

بیا مطلع ناب الهام شعرم!

که جاری کنم شعر شب زنده داری

کدامین غزل میطراوی به چشمم؟

تو ای بارش ناگزیر بهاری...

که با ژاله ها مستی از سر بگیرم

بشویم ز اوراق،گرد خماری

که بر خیزدم بوی خاک و ریاحین

درم رخت تنگ و کژ سوگواری

دلم را که خون گشته در آرزویت،

بجوشانم از چشمه بیقراری

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 16:14  توسط محمدصادق ملکیان  |