بر خاک غنی،
خشکید...
ـ بی آب ـ
و بته ی رز،
در باغچه ی فقیر...
ـ بی هوا ـ
نه از تو ،
که از کراهت تصویر خویش میگریزم.
کاش مرا همت آن بود،
که از کراهت خویش در زلال تو بگریزم...!
مرا بصیرت آن نبود،ای کاش...!
لااقل
که نگاه آینه وارت را ببینم...
دریچه ای گشوده نشد.
و جنین ذوق،
در رحم انتظار،
مُرد...
ـ یادت عزیز...!
اندام مرتعشم،
نقاش واپسین نگاه تب آلود توست.
ـ بر ململ نسیم ـ
ـ کمانگیر...!
پیکان چنان به سرو، در نشسته که آوندهای خشک من،
با شاهرگ حیات پیوند خورده است.
وساقه ام کنون،
آبستن شکوفه های یقین است... نازنین!
ـ گوش کن...!
گویی نسیم، نام تو را
چون ورد راهبان،
در شاخ وبرگ سرو،
تکرار میکند....
از پنجره عبور کرد.بسادگی حرفهای بزرگی که میزد.بخوبی نقاشیهایی که میکشید...
روی پلی موهوم،
در رودخانه ای فراموش،
(مطرود ژولیده)
بطری خالیش را
پرتاب میکند...
زنگار بسته تیغ تبر،
ـ در سینه های درد...
از آخرین نبرد ـ
بیهوده بی ثمر...
(دیگر،
بر انتظار «تاوه»ی محزون ، نشسته گرد.)
اسفند دانه های عاطل و باطل،
اجاق سرد...
آخرین جرعه را
ـ افسوس...! ـ
بیکبار سرکشیدم.
...که این شراب هزاران هزار ساله چنان مستت میکند،
که از یاد میبری...
سال خماری را
که هزار مرگ، طول کشید.
باران تند چماق و خبر...
غرق،در
سیلاب بی دریغ دروغ و دغل...
گمگشته،
از لابلای سطور گیج این شاهراه های بی سر و ته،
چراغ روشن دکانشان را یافتم.
ـ پناه نه...
مطاع نه...
نشانی توانم گرفت...!؟
داخل شدم.
ـ دکان نگو...!
بازار شکلک و شمایل و اشباح...
جملگی،گنگ و گیج و چماق بدست...
گرد دکان مه زده در قیژ و واژ...
میرفتند و می آمدند و
(درق...)
با چماق،
محکم به فرق خویش میکوفتند.
ـ بودی ...میامدی ...ای کاش میدیدی...!
خندان و مست،
از اثر ضرب واپسین...
بر دست خویش، بوسه و
با هم چماق
را طاق
میزدند...
«دانه»ای شده ام...
سرخورده نه از عشق،که سرخورده ز خویشیم
تا جرعه کش بغض فرو خورده خویشیم...
دلخسته ز بی حاصلی و دغدغه نان
اینگونه چو مرداب، فرو مرده خویشیم
از پایه خرابست چو ویرانه فرهنگ
شرمنده از این زحمت بیهوده خویشیم
بازار زمان رونق روبه صفتان...،ما
برکسب کساد ادب توده خویشیم
طفل هنر از مسجد واز مدرسه بگریخت
بهر چه بر این منبر فرسوده خویشیم؟